|
شعر
|
پرواز...
نقشه ای در دست
جاده ای در ذهن
با پیچ هایی از مه
همیشه دوسمت را می کشم در ذهن
جاده را کف دست می گیرم
واز روی شهر ها می پرم
مثل اسبی که پرواز میکند
به هنگام پریدن از مانع
زمین جای خوبی نیست
ودیگر یادم نمی اید
تو بودی که شعر می امد
یا شعر بود که تو در راه به دوسمت رسیدی در شعرم
من می خواهم پرنده باشم
با صدای جیرجیرکها
وقسمتی از دریا
ان موجها
که ادامه داشت تا
دشتهای باز
سقوط نکنم.
یک وقت هم که بمیرم
میان ان موجها
در حرکتم
یک وقت هم زمان نمی ایستد
باید خود را از لای چرخ دنده های ساعت پرت کنم بیرون
بالهای من کجاست ؟
جاده به کدام سمت می رفت ؟
تو بودی یا شعر
شاید پیچ بود
وغباری از مه
در سر پیچ بلند میشود روحم
کسی مرا میبیند ؟