|
شعر
|
تنها تویی که روح مرا دیده ای
ومن از تو می تر سم !!
یقه ام
بالا زده از پشت کوه
حتما
به جنگ خورشید امده ام
با سپاهی از عقربها
که به جنگ خویش می روند .
اشتباه نکنید !
من خورشیدی هستم
که به هر شکل
دگر گون است .
زنم
موهای سیاه
خفاشی
با صورت بچه گانه است
که در نهایت تاریکی
جیغ می کشد .
وبا سرهای اویز شده
از پا
یا
از پشت
چه فرق می کند
که جهان بر عکس
وزمان متروک شود .
به هر شکل
تنها مانده ام
در خانه های خالی
و انگار
جهان را بر عکس
وزمان را متروک دیده ام .
زن زیبای برج
ای زیبای بلند
که خورشید را دفن می کنی
پشت دیوارهایت
پشت دیوار های بلند
پشت دیوار هاست
که ازادی تحریکت می کند
واین تحریک دیوارهاست
که مرا به پشت می کشاند
به کودکی زنم
به عقر بها ...