|
شعر
|
برای میثم متاجی
لرز
از پا به زانو صعود می کند
تب
میان تارهای عصبی
جور دیگری می خواند
اصلا
زمین بیمارستان است
که پیر مردی خیر ان را وقف کرده ...
من
تنها مانده ام
میان چارپایان
وفکر میکنم
اینجا ادمها و گوسفندان به هم تعلق دارند .
برای خودم ...
پنجه های برگ
لطافت مه
قدمهای موازی تا ته سیگار
شبهای پاییز را نمی اورد .
حالا ان قدر زمان توی جیبم هست
که تمام زمستان را قدم بزنم
وشبهای دیگر
در کنار روزنامه های صبح
جهان را
با قاشق چای خوری به هم خواهم زد
و چنگالهای خر چنگ را روی میز
واز کف اتاق
دستهایم را خواهم شناخت
وقتی که دنبال زنم می گردند
دور خانه های حلبی
که بوی ارایش دارند
در کنار اینه
زن
بوی ارایش دارد
دور خانه های حلبی
حتی بیرون پنجره
در پستانهای باغ
در جورابهای ساقه بلند
که به دور دختران شهر می پیچد
ومن پرم از پیچ های تنها
نشسته بر سینه ی دشت
با حس عمیق سنگ
که همیشه به اب میرسد
گو دالهای ذهنم
میان شلوغی شهر
وبی نظمی احساس
تنها لحظه ای بود
که زنم را دیدم
پشت تابلو های ونگوک
از واقعیت فرار می کرد
ومن هم به دنبالش
او گفت : با قلبم عبور کردم از سینه ی دشت
در حالی که صدای ماشینها می امد
با قلبهای بنزینی
اما
دودی که بالا رفت از سیگار من بود.