|
شعر
|
اینجا دو شعر می نویسم ؟
حتما زیر پلکهایمان جایی برای ملاقات هست
حتما زیر پوستهایمان زمین محدود دیده می شود
حتما علف از استخوانهایمان می روید
اینجا کسی زنده بیرون نمی رود .
وقتی که شب
چشم باز می کندتوی سرت
شهر خوابیده که سگ
پاچه ی کوچه رفت تا بگیرد خوابیدم
بین خودمان باشد
در کوچه ام
که میرود تا خیابانهای بزرگ
یا کمتر شلوغ می شود
مترو های باریک
یا اتوبوس
چه فرق می کند ؟
این دستهای تسلیم
که بلند می شود از زیاد شدن سالهای بین دو جنگ
که هر کوششی پذیر فتن شکست بود .
جنگ درون من است
این رود خروشان قهوه ای می ریزد به دریا
که دور من است
و دور زمین
به دور جنگ می چر خد .
زوزه ی جنگ وپارس دریا
با تهدیدو نوازش به کشتی می رسند
وتو می بینی ای با نوی عرشه
برایت دست به دعا رفته ام
در تردید کوه
با مه صمیمی تر است
چرا که نور بندر گاه باید به عرش برسد.
امروز با مریخ تماس گر فتم
غروبش خیس بود
وزمان بین دو قطب اویزان
تا همیشه خیس بماند تماسم .
شاید جای هست که ارواره های دریا را به موج تشبیه کنند
و جنگ را فصل شگفتی
تابستان صفر
بین دو قطب اتفاق می افتد .
اینجا در ساعت مردد بین دو قطب
در تردید کوه
کجا می روم در مریخ
چه فرق می کند
کجا باشم ...