|
شعر
|
شهر در سمت دیگر من
با نگاه های در هم بود
زیر سایه ی کوه / شهر را به تخت نشست
وبادی هم از سمت دریا می امد / انگار
طعمی تلخ دارد / انگار
در با غهای بادام دوری زده است
با ماشین
یا قدم زنان
روی برگها
وخونی که روی درخت
یا از روی درخت
خورشید در نگاهم بود
وقتی که روی قله ایستاده ام
ور یشه هایم روی تیرها
از خانه ها
شلیک
به سمت ها
با دستهای بالا در نگاهم
که تنهایی اش را می کشد
روی صورت نیمه شب
ودر ایستگاه با نگاهی در هم
منتظر اتو بوس...