|
شعر
|
در ميان گذاشتنمان ديوار بود
كه جدا كرديم
براي سقف
ريخت باران داشت
بي ريخت ميشدم
در عكس
باران هم بي ريخت ميشود؟
اصلا سرم را مي تراشم مدادم
و توي كلمات رژه ميخوانم جنگ
به غلط
سرم را از دست ميدهم
بايد به مغازه بروم
وپاكني بخرم كه مداد ندارد
اينها
دشمنان قسم خورده ي هم اند
ميخواهم برايت بنويسم چگونه
ديوار در ميان گذاشتنمان هم جداست سقفهايمان
وتنها
در تنفر لمس مداد با شعر هايم
شكست
بود
كه ميما ند