تبليغاتX
چتر
شعر
شب در بازی موهایت

باد میخورد

 تا ماه از هجوم هبرها باد کند

روی دست اسمان

انگار پیاده رو

 طرح پیراهن توست که کنار میزنم

 روز های پا ییز را

ریز

باریدم

در باران

شروع میشود از جایی

 برای قدم زدن میخاهم

تا هیچکس نباشدو

افتابی که باید بر چشمانت بتابد

 اب در یاها را خشک کند

اصلا از کجا معلوم

 درختان ز یر باران سبز شوند

درختان تنها در زمان استاده اند

وتو پاییزی که لباسهای جنگل را در اورد

 تا زمستان راحتر بخوابد

حالا تنهاییم دریچه ایست

تنهایی

شاید پنجره ای رفلکس

 در خانه های شهر تب دار

 که هر کس را مهمان می کند حبیب خدا

ودرختان پخته عصرانه ی روز پاییزاند روی پیراهنت

که کنار زدم

ودر استانه ی اندامت همه چیز سفید میشود

 از زمین تا ماه ...

رد پاهای من بود

 اگر جاذبه کشف نمیشد

 وشهر تب دار اسیر پیراهن تو نبود

پاییز را به ماه میبردم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 19:19  توسط جمال محرمی  | 

شب در بازی موهایت

باد میخورد

 تا ماه از هجوم هبرها باد کند

روی دست اسمان

انگار پیاده رو

 طرح پیراهن توست که کنار میزنم

 روز های پا ییز را

ریز

باریدم

در باران

شروع میشود از جایی

 برای قدم زدن میخاهم

تا هیچکس نباشدو

افتابی که باید بر چشمانت بتابد

 اب در یاها را خشک کند

اصلا از کجا معلوم

 درختان ز یر باران سبز شوند

درختان تنها در زمان استاده اند

وتو پاییزی که لباسهای جنگل را در اورد

 تا زمستان راحتر بخوابد

حالا تنهاییم دریچه ایست

تنهایی

شاید پنجره ای رفلکس

 در خانه های شهر تب دار

 که هر کس را مهمان می کند حبیب خدا

ودرختان پخته عصرانه ی روز پاییزاند روی پیراهنت

که کنار زدم

ودر استانه ی اندامت همه چیز سفید میشود

 از زمین تا ماه ...

رد پاهای من بود

 اگر جاذبه کشف نمیشد

 وشهر تب دار اسیر پیراهن تو نبود

پاییز را به ماه میبردم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 19:1  توسط جمال محرمی  |