|
شعر
|
با چراغهای روشن
از نگاه باران ریخت روی ریل
جا ماند
نگاه مسافر در استگاه ...
مردم جمع شده اند
کسی که میاید
هیچ کس را نمی شناسد
هیچکس
زیر سقف انتظار شب را می کشد تا...
چشمهایم
شعر میگویند
قطار در نگاهم راه میرود
کسی که امده بود مردم شلوغ میشود
در شهر
پشت وبترینها
جیبش سنگینی میکند
باید پرت شود در هوای خیس
شهر میافتد از نگاه مسافر
همه چیز خیس میشود
حتا صدای شعرهایش
از پشت پنجره ی قطار
....