|
شعر
|
من وجنگ دو برادر بودیم
یکی در جبهه های شرقی
یکی در جبهه های غربی
ما جهان را دو نیم کرده بودیم.
کدامند کلمات این شعر کدامند خدای من؟
بگذار بمیرم و دوباره بمیرم
چرا که شاعران برای حرف زدن زاده نمی شوند.
دلدادگان
یک
بانوی بیدار
سیمای رازهای مرده
عروس روحم شد و
در شاد مانی اش
سپیده دمان
سرود رهایی سر داد.
دو
دختران افتاب
در خنده های کوچه
قانون حس ها را
به پیشانی تاریک می کشند
و می کوشند برای احساساتمان
دلدادگان دل نگرانند
حلقه های رمیده اند
در اندامها ... سایه ها
چونان که پاروی افتاب
چاک می راند
و سینه هاشان را گرم می کند.
سه
در قلب من اما
اتشی از هراس شب نیست
ادامه افتاب است و
میراث شاعران
رسیده و هماهنگ
چرخیدیم در اوای بادها
پای در شکوه شب بردیم و
پشت انگشتان ارواح رقصیدیم.
اه... که هر شبی این گونه است
حرکات موهوم
از تاریک به روی تاریکی.
چهار
بسیار فصلها از زبان چه کسانی اویزد ؟
چه کسانی از زبان فصلها؟
انانی که هستند و می جویند درون خویش را
همچنان که خود را در خاک می کنند
حضورشان را در می یا بند.
پنج
اکنون که نگاه می کنم
سی سالگیم در باد رفته است
افسوس
که چه سرگرم بوده ام
با هذیانی از جاودانگی
چرا که رود کوچکی از وهم
انسان را غرق می کند
گشوده و اشکار
در هر بامداد
به شکلی
پیدا و پنهان.
شش
در صدای استخوان هایم
از هر سمت
هزاران گوش
از گوش ها
راز های مرده بر خاست
عروس روحم شدو
در بادهای سرگردان
نجوایی خاموش
ومن چنان گوش می دهم که انگار نمی شنوم.
هفت
هیچ کس اموختن را نیا موخت
تردید های روز پنهان را
هیچ کس در تصویر خود نماند
وقتی که شاعران همه جوان بودند.
بگذار همه ی گوشها همراهی ام کنند
سکوتی
میان لبهایم پناه برده است .
جاده ها
هیچ گاه نمی ایستند
بلکه از پیش بازگشته اند و
در استانه ی صبح
از درون تاریک عبور کرده اند.
ای کاش
کلمات نیز دریابند
که صداهادر سکوت
هرگز اشکار نمی شوند.
باد
براحتی دگرگونم میکند
با چنین موهبتی
دیگر نیاز نیست
شعر بگویم.
دریا همیشه دریا می ماند
گاهی ارام گاهی خشمگین...
صبر کن
حقیقتی یافته ام
که بارها در مقابلش زانو زده ام
در روزهای بسیار
به نماز ایستاده ام
از شکاف چیز ها
فرو رفته ام در شکلهای خالی!
پیش از انکه از مرگ
تر سیده باشم.
افسوس را کنار می گذارم
به وقت
خشکسالی و سیلاب
و لحظه ای که از کنارم عبورکردی
برای همیشه
در هر روز
و هر زمان دیگری
از هیچ راهی عبور نمی کنم
پشیمان هم نیستم
چرا که حقیقتی را یافته ام.
من نظم کلمات را دیده ام
که با صدایی کوتاه
محو می شوند
ودر حضوری بی پایان
در بازگشتی ابدی
به سکوت می رسند.
من میراث زندگی ام را
برایت کنار گذاشته ام
تا روح کلام را
در روزهای غمگین
و هوای رنگ پریده
پیدا کنی
که با حالتی از گیاه
نشسته است
میان جنگل انبوه.
صبر کن
اما برای همیشه
هرگز.
برای پانزده سال اخر عمرش...
روزهاو ساعتها را احساس نمیکنم
انگار
زمانی برای زندگی ندارم
حتی اگر
پرندگان هم بخوانند
شور انگیز
از ستون افتاب گرفته
تا سیمان های خشک روی دیوارها
دراندیشه های مغز
واندامهای خشک
می لرزم
با لرزش گامها در خون
می ترسم
با رقص جریان و
سکوت عمیق از خیال
ومفهوم های تهی
که تمام وجودم را گرفته اند
ابهای برهنه
شکل دریا
برای همیشه
رو به زوال ایستاده
اما در حرکت
تغییر مسیر
به هنگام گرفتگی بینی
خشک شدن باد
در لنگرگاه
از دیدن کوهها
با صخره های عمیق در مه
وتمشک های تیغ دار
در مراقبتهای بی معنی
حس بی احساس
روزها و ساعتها
انباشته در من
یگانه
تنها
تهی...
همین جا هستم
در کنار شعر
چند سال را گذرانده ام
اما نمی دانم از کجا شروع کنم...
از کدام کلمه ؟
کدام اغاز ؟
کدام پایان ؟
باید به گنگی هجوم ببرم
در خیابان های بی سروته
وبحثهای دنباله دار
در ضیافت ها
حس افسوس
در کلمات رسمی
که نیازی به گفتنشان نیست...
پس بیا برویم
باهم
دستت را به من بده
در رقصهای دسته جمعی
هماهنگ
به سمت جایی که من احساس ارامش میکنم !
غروبهای بهار است
وقتی که به چای خوردنم ادامه می دهم
وهمچنان به دنبال تو می ایم
بدون تاریخ
در سرازیری های باد
کسی مرا نمی بیند
روی اتش
یا گلوی دریا
در عمق مرگ
میان ارواح حرف می زنم
اما هنوز پشت شعرم ایستاده ام
چون درخت در بشقاب
روی تپه های زمستان
که فصل ها را برای خود حفظ می کند
ومن قیافه ام را
هنوز نمی دانم چه می گویم
اه شعر !
زنان تورا دوست دارند
که در اتاقم رفت و امد می کنندو از تو می پرسند
مگر می شود
در باد سرازیر شدو
جهان را به هم ریخت.......؟؟؟.