|
شعر
|
دریا همیشه دریا می ماند
گاهی ارام گاهی خشمگین...
صبر کن
حقیقتی یافته ام
که بارها در مقابلش زانو زده ام
در روزهای بسیار
به نماز ایستاده ام
از شکاف چیز ها
فرو رفته ام در شکلهای خالی!
پیش از انکه از مرگ
تر سیده باشم.
افسوس را کنار می گذارم
به وقت
خشکسالی و سیلاب
و لحظه ای که از کنارم عبورکردی
برای همیشه
در هر روز
و هر زمان دیگری
از هیچ راهی عبور نمی کنم
پشیمان هم نیستم
چرا که حقیقتی را یافته ام.
من نظم کلمات را دیده ام
که با صدایی کوتاه
محو می شوند
ودر حضوری بی پایان
در بازگشتی ابدی
به سکوت می رسند.
من میراث زندگی ام را
برایت کنار گذاشته ام
تا روح کلام را
در روزهای غمگین
و هوای رنگ پریده
پیدا کنی
که با حالتی از گیاه
نشسته است
میان جنگل انبوه.
صبر کن
اما برای همیشه
هرگز.
برای پانزده سال اخر عمرش...
روزهاو ساعتها را احساس نمیکنم
انگار
زمانی برای زندگی ندارم
حتی اگر
پرندگان هم بخوانند
شور انگیز
از ستون افتاب گرفته
تا سیمان های خشک روی دیوارها
دراندیشه های مغز
واندامهای خشک
می لرزم
با لرزش گامها در خون
می ترسم
با رقص جریان و
سکوت عمیق از خیال
ومفهوم های تهی
که تمام وجودم را گرفته اند
ابهای برهنه
شکل دریا
برای همیشه
رو به زوال ایستاده
اما در حرکت
تغییر مسیر
به هنگام گرفتگی بینی
خشک شدن باد
در لنگرگاه
از دیدن کوهها
با صخره های عمیق در مه
وتمشک های تیغ دار
در مراقبتهای بی معنی
حس بی احساس
روزها و ساعتها
انباشته در من
یگانه
تنها
تهی...
همین جا هستم
در کنار شعر
چند سال را گذرانده ام
اما نمی دانم از کجا شروع کنم...
از کدام کلمه ؟
کدام اغاز ؟
کدام پایان ؟
باید به گنگی هجوم ببرم
در خیابان های بی سروته
وبحثهای دنباله دار
در ضیافت ها
حس افسوس
در کلمات رسمی
که نیازی به گفتنشان نیست...
پس بیا برویم
باهم
دستت را به من بده
در رقصهای دسته جمعی
هماهنگ
به سمت جایی که من احساس ارامش میکنم !
غروبهای بهار است
وقتی که به چای خوردنم ادامه می دهم
وهمچنان به دنبال تو می ایم
بدون تاریخ
در سرازیری های باد
کسی مرا نمی بیند
روی اتش
یا گلوی دریا
در عمق مرگ
میان ارواح حرف می زنم
اما هنوز پشت شعرم ایستاده ام
چون درخت در بشقاب
روی تپه های زمستان
که فصل ها را برای خود حفظ می کند
ومن قیافه ام را
هنوز نمی دانم چه می گویم
اه شعر !
زنان تورا دوست دارند
که در اتاقم رفت و امد می کنندو از تو می پرسند
مگر می شود
در باد سرازیر شدو
جهان را به هم ریخت.......؟؟؟.
توجه توجه
همایش ادبیات .نقطه .سر مرز
پنجمین دوره ی جشنواره ی ادبیات نقطه سر مرز امسال با فرا خواندن شاعران شمال کشور بر گزار می کند.
شعر گفتن دشوار است
درباره ی چه چیز باید شعر بگویم؟
درختهای دامنه ی کوه
چشم انداز خندان
یا سراشیبیهای نجیب ؟
باید در اینجا ساکن باشم.
هاینز چکوفسکی
برای میثم متاجی
لرز
از پا به زانو صعود می کند
تب
میان تارهای عصبی
جور دیگری می خواند
اصلا
زمین بیمارستان است
که پیر مردی خیر ان را وقف کرده ...
من
تنها مانده ام
میان چارپایان
وفکر میکنم
اینجا ادمها و گوسفندان به هم تعلق دارند .
برای خودم ...
پنجه های برگ
لطافت مه
قدمهای موازی تا ته سیگار
شبهای پاییز را نمی اورد .
حالا ان قدر زمان توی جیبم هست
که تمام زمستان را قدم بزنم
وشبهای دیگر
در کنار روزنامه های صبح
جهان را
با قاشق چای خوری به هم خواهم زد
و چنگالهای خر چنگ را روی میز
واز کف اتاق
دستهایم را خواهم شناخت
وقتی که دنبال زنم می گردند
دور خانه های حلبی
که بوی ارایش دارند
در کنار اینه
زن
بوی ارایش دارد
دور خانه های حلبی
حتی بیرون پنجره
در پستانهای باغ
در جورابهای ساقه بلند
که به دور دختران شهر می پیچد
ومن پرم از پیچ های تنها
نشسته بر سینه ی دشت
با حس عمیق سنگ
که همیشه به اب میرسد
گو دالهای ذهنم
میان شلوغی شهر
وبی نظمی احساس
تنها لحظه ای بود
که زنم را دیدم
پشت تابلو های ونگوک
از واقعیت فرار می کرد
ومن هم به دنبالش
او گفت : با قلبم عبور کردم از سینه ی دشت
در حالی که صدای ماشینها می امد
با قلبهای بنزینی
اما
دودی که بالا رفت از سیگار من بود.
تنها تویی که روح مرا دیده ای
ومن از تو می تر سم !!
یقه ام
بالا زده از پشت کوه
حتما
به جنگ خورشید امده ام
با سپاهی از عقربها
که به جنگ خویش می روند .
اشتباه نکنید !
من خورشیدی هستم
که به هر شکل
دگر گون است .
زنم
موهای سیاه
خفاشی
با صورت بچه گانه است
که در نهایت تاریکی
جیغ می کشد .
وبا سرهای اویز شده
از پا
یا
از پشت
چه فرق می کند
که جهان بر عکس
وزمان متروک شود .
به هر شکل
تنها مانده ام
در خانه های خالی
و انگار
جهان را بر عکس
وزمان را متروک دیده ام .
زن زیبای برج
ای زیبای بلند
که خورشید را دفن می کنی
پشت دیوارهایت
پشت دیوار های بلند
پشت دیوار هاست
که ازادی تحریکت می کند
واین تحریک دیوارهاست
که مرا به پشت می کشاند
به کودکی زنم
به عقر بها ...
اینجا دو شعر می نویسم ؟
حتما زیر پلکهایمان جایی برای ملاقات هست
حتما زیر پوستهایمان زمین محدود دیده می شود
حتما علف از استخوانهایمان می روید
اینجا کسی زنده بیرون نمی رود .
وقتی که شب
چشم باز می کندتوی سرت
شهر خوابیده که سگ
پاچه ی کوچه رفت تا بگیرد خوابیدم
بین خودمان باشد
در کوچه ام
که میرود تا خیابانهای بزرگ
یا کمتر شلوغ می شود
مترو های باریک
یا اتوبوس
چه فرق می کند ؟
این دستهای تسلیم
که بلند می شود از زیاد شدن سالهای بین دو جنگ
که هر کوششی پذیر فتن شکست بود .
جنگ درون من است
این رود خروشان قهوه ای می ریزد به دریا
که دور من است
و دور زمین
به دور جنگ می چر خد .
زوزه ی جنگ وپارس دریا
با تهدیدو نوازش به کشتی می رسند
وتو می بینی ای با نوی عرشه
برایت دست به دعا رفته ام
در تردید کوه
با مه صمیمی تر است
چرا که نور بندر گاه باید به عرش برسد.
امروز با مریخ تماس گر فتم
غروبش خیس بود
وزمان بین دو قطب اویزان
تا همیشه خیس بماند تماسم .
شاید جای هست که ارواره های دریا را به موج تشبیه کنند
و جنگ را فصل شگفتی
تابستان صفر
بین دو قطب اتفاق می افتد .
اینجا در ساعت مردد بین دو قطب
در تردید کوه
کجا می روم در مریخ
چه فرق می کند
کجا باشم ...
دنیا مانند زنان قدیم
که در خرابه ها هیزم گرد می اوردند
چر خ می زند
مادر دنیای اولمان قدم میزنیم
در بهار ظالم
که از زمین مرده درخت می رویاند.
کودکان اینجا
درختان سیب اند
وکشف جاذبه بازی کودکانه ی سیب.
اینجا باد حکم می کند
که اول سیب بیفتد یا برگ
یا شاخه ای روی تنه اش زرد شود.
اینجا
افق دیوارها به زمین صعود میکند
وکوچه ها
پر می شود از درختهای تیغ دار
ومن فکر میکنم
که شب چگونه از ان عبور خواهد کرد .
ما در دنیای اولمان باید بایستم
تا به درون سیاهرگهایم رخنه کنم
که از تیغ می تر سند.
ما در دنیای اولمان می ترسیم
وترسی که در سیا هر گهایمان برپاست
در جابجایی ستارگان نقش دارد
دنیا را عجیب تر کند
ونظم شب و روز را پیچیده تر
از چیدن سنگ نبش های یک پل
برای گذراندن غروب
در نور چراغها
به غروب نزدیکتر می شوند
اینجا غروب زمین است
اگر دیواری نباشد از کوه
ونور چراغها
نگاه شب را ببندد
تا از کوچه های تیغ دار عبور کند
وما به ارامی
در سیاهر گهایمان
بچر خیم و برقصیم
شهر در سمت دیگر من
با نگاه های در هم بود
زیر سایه ی کوه / شهر را به تخت نشست
وبادی هم از سمت دریا می امد / انگار
طعمی تلخ دارد / انگار
در با غهای بادام دوری زده است
با ماشین
یا قدم زنان
روی برگها
وخونی که روی درخت
یا از روی درخت
خورشید در نگاهم بود
وقتی که روی قله ایستاده ام
ور یشه هایم روی تیرها
از خانه ها
شلیک
به سمت ها
با دستهای بالا در نگاهم
که تنهایی اش را می کشد
روی صورت نیمه شب
ودر ایستگاه با نگاهی در هم
منتظر اتو بوس...
پرواز...
نقشه ای در دست
جاده ای در ذهن
با پیچ هایی از مه
همیشه دوسمت را می کشم در ذهن
جاده را کف دست می گیرم
واز روی شهر ها می پرم
مثل اسبی که پرواز میکند
به هنگام پریدن از مانع
زمین جای خوبی نیست
ودیگر یادم نمی اید
تو بودی که شعر می امد
یا شعر بود که تو در راه به دوسمت رسیدی در شعرم
من می خواهم پرنده باشم
با صدای جیرجیرکها
وقسمتی از دریا
ان موجها
که ادامه داشت تا
دشتهای باز
سقوط نکنم.
یک وقت هم که بمیرم
میان ان موجها
در حرکتم
یک وقت هم زمان نمی ایستد
باید خود را از لای چرخ دنده های ساعت پرت کنم بیرون
بالهای من کجاست ؟
جاده به کدام سمت می رفت ؟
تو بودی یا شعر
شاید پیچ بود
وغباری از مه
در سر پیچ بلند میشود روحم
کسی مرا میبیند ؟